آخرین گلبرگ از گل شکسته ساقه و بعد از آن نیستی


چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش ××× هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش


دلمو شكستي ، نشكني الهي

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
رفتن اولاست ز كوي تو ستادن غلط است
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مكش از پي آزردن من
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
شرح درماندگي خود به كه تقرير كنم
عاجزم ، چارهء من چيست؟ چه تدبير كنم؟
مدتي شد كه در آزارم و مي داني تو
از غم عشق تو بيمارم و مي داني تو
داغ عشق تو به جان دارم و مي داني تو
از براي تو چنين زارم و مي داني تو
از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمندهء يك حرف نبودم هرگز
مكن آن نوع كه آزرده شوم از كويت
دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
كس چرا اين همه سنگين دل و بدخو باشد
جان من اين روشي نيست كه نيكو باشد
از سر كوي تو با ديده ی تر خواهم رفت
باز اگر آمدم این بار دگر خواهم رفت
تا نظر مي كني از پيش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه كه اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيست باز آمدنم ، باز اگر خواهم رفت
ز وفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف كن لطف كه اين بار چو رفتم ،
رفتم

شعر از : گل شکسته ساقه


رفيق من سنگ صبور غمهام
به ديدنم بيا كه خيلي تنهام
هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليلي ا
خيلي دلم گرفته از خيلي ا
نمونده از جوونيام نشوني
پير شدم پير تو اي جووني
اگر بياي همون جوري كه بودي
كم ميارن حسودا از حسودي
تنها يكي سنگ صبور خونهء سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ كس نيومد سري به تنهاييت نزد
اما تو كوه درد باش طاقت بيار و مرد باش
صداي عشقم همه جا پر شده
هر كي شنيده از خودش بيخوده
اما خودم پر شدم از گلايه
هيچي ازم نمونده جز يه سايه


برگ از درخت خسته میشه پاییز همش بهونه ست
رازقی پرپر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم




يه سلام بهاري به همهء عاشقان شعر
من بعد از مدت ها اومدم كه وبلاگم رو آپديت كنم
بالاخره بهار شده و همه چي داره تغيير مي كنه
بهار اومده به همه بگه كه ميشه دوباره همه چي رو از نو ساخت
ميشه همهء بدي ها و غم و غصه ها و سختي ها رو فراموش كرد
ميشه دوباره زنده شد
يه نگاه به اطراف خودتون بندازين ببينين درخت ها و گل ها و خاك رو
همه زمستون رو از ياد بردن و مي خوان دوباره زندگي كنن
بيايم ما آدم ها هم مثل طبيعت خودمون رو تغيير بديم
همهء بدي ها رو از خودمون دور كنيم كينه ها رو كنار بذاريم تا بهاري و سرسبز بشيم
عيد رو به همهء شما دوستاي خوبم تبريك مي گم
عيدي من به شما عزيزان يه شعره كه مي خوره به اين حال و هوا
اسم شعر : بهار
شاعر : فريدون مشيري

بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمهء شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرنرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
نرنرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمي پوشي به كار
بادهء رنگين نمي نوشي به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت ازآن مي كه مي بايد تهي ست
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد افتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
نرنرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
گر نكوبي شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ

بهار شكسته ساقه
بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت
بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند
بر آن آيينه ي زنگار بسته
بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند
***
بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد
بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر
بر آن پله كه بر جا مانده خاموش
كسش ننهاده ديري پاي بر سر
***
بهار منتظر بي مصرف افتاد
به هر بامي درنگي كرد و بگذشت
به هر كويي صدايي كرد و استاد
ولي نامد جواب از قريه نز دشت
***
نه دود از كومه يي برخاست در ده
نه چوپاني به صحرا دم به ني داد
نه گل روييد ، نه زنبور پر زد
نه مرغ كدخدا برداشت فرياد
***
به صد اميد آمد ، رفت نوميد
بهار_ آري بر او نگشود كس در !!!
در اين ويران به رويش كس نخنديد
كسي تاجي ز گل ننهاد بر سر
***
كسي از كومه سر بيرون نياورد
نه مرغ از لانه ، نه دود از اجاقي
هوا با ضربه هاي دف نجنبيد
گلي خودروي بر نامد ز باغي
***
نه آدم ها ، نه گاو آهن ، نه اسبان
نه زن ، نه بچه ..... ده خاموش ، خاموش
نه كبكنجير مي خواند به دره
نه بر پسته شكوفه مي زند جوش
***
به هيچ ارابه يي اسبي نبستند
سرود پتك آهنگر نيامد
كسي خيشي نبرد از ده به مزرع
سگ گله به عو عو در نيامد
***
كسي پيدا نشد غمناك و خوشحال
كه پا بر جاده ي خلوت گذارد
كسي پيدا نشد در مقدم سال
كه شادان يا غمين آهي بر آرد
***
غروب روز اول ليك ، تنها
درين خلوتگه غوكان مفلوك
به ياد آن حكايت ها كه رفته ست
ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك ...
***
بهار آمد ! نبود اما حياتي
درين ويرانسراي محنت آور
بهار آمد ! دريغا از نشاطي
كه شمع افروزد و بگشايدش در !!
***
به صد اميد آمد ، رفت نوميد !!!
بهار ــ آري ــ بر او نگشود كس در
در اين ويران به رويش كس نخنديد
كسي تاجي ز گل ننهاد بر سر

با شما آيندگانم
اي جهان سازان خشنود
اي برابرهاي فردا
عصر ما عصري چنين بود :
عصر تشويش و گله ، عصر پاپوش و تله
عصر افعي ، عصر گرگ ، معصيت هاي بزرگ
عصر خواري ، عصر ذلت ، دورهء كوچ ، عصر هجرت
عصر دفن واژهء عشق ، عصر تهمت ، عصر بحران
عصر كشتار خلايق ، عصر شك به عرف و ايمان
عصر ما ، عصر بلا ، عصر لمس انتها
عصر فقدان حقيقت
عصر انكار خدا

با شما آیندگانم
ای جهان سازان خوشنود
ای برابرهای فردا
قرن ما قرنی چنین بود :
قرن زندان ، قرن ميله
قرن اعدام
حقیقتقرن تن دادن به دار و قرن كشتار شهامت
قرن
استعمار خاک و قرن استسمار انسانقرن دل كندن ز يار ودل بريدن از دياران
قرن دلالان خون و قرن هم خانه فروشان
قرن ضحاکان پیر و
سلطهء افعی به دوشان

" گلايه "
تـــوي اين دنياي بــي حــاصله بودن
با همــــه شكستگي هــــاي دل مــــن
با همــــه تلخي قصـــــهء تو و مــــن
مـــن كـــه حيفم مياد از گلايه كــردن
ارزش گلايهء مــــن بيش از اينهاست
نه براي اون كسي كـــه اهل سوداست
كسي كه لحظه به لحظه رنگ دنياست
مــــن ســـــاده به خيالم از خود ماست
سهم مــــن از تو چــــه بوده غير آزار
تـــويي كــــه دنيا برات شـــده يه بازار
مــــن تورو به چشــــم ياري ديده بودم
تو منو اما به چشم يه خريدار
تورو بايد مي شناختم كه هـــزار تا چهره داشتي
روي احساس و دل من داشتي قيمت مي گذاشتي
تو نتونستي بفهـمي كــــه وفــــــا خريدني نيست
چینی شکستهء دل دیگه پیوند شدنی نیست





















نیستی
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟










مارگوت بیکل
![]()
چشم من

چـشم مـــن بیا مـنو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کــاری بکن
غیر گـریه مگه کــاری میشه کرد
کـــاری از ما نمیاد زاری بکــن
هـر چـی دریا رو زمین داره خدا
با تمــــوم ابرهــای آسمــــونا
کاشکی می داد همه رو به چشم من
تا چشام به حال مـن گـریه کنن
قصـــهء گذشتــه های خـوب مـن
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید ســر رو زانوم بزارم
تا قیامـــت اشــک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل مــن غــم نداره
مثل مــن غربت و مـــاتم نداره
حـالا کـه گــریه دوای دردمــه
چــرا چشمام اشکش رو کم میاره
خـورشید روشـن مـاه رو دزدیدن
زیـر اون ابـرای سنگین کـشیدن
همـــه جا رنگـــه سیاه و ماتمه
فــرصت مـوندن مون خیلی کمـه
ســرنوشت چشاش کــوره نمی بینه
زخــم خنجرش می مـونه تو سینه
لب بستـه سینهء غـــرق به خون
قصــــهء مـــوندن آدم همینه
:اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل مـن گریه می خواد

این گل خوشگل تقدیم به شما

از گل پرسيدم : محبت چيست ؟ گفت : از من زيبا تر
از آتش پرسيدم : محبت چيست ؟ گفت : از من گرم تر
از شمع پرسیدم : محبت چيست ؟ گفت از من سوزان تر
از پـــروانه پرسيدم : محبت چيست ؟ گفت از من عاشق تر
از خودش پرسيدم : محبت چيست ؟ گفت: نگاهي بيش نيستم


گویند عشق لحظه ای ست
نفرین بر آن لحظه که عشق درآن جای گیرد

پس از سفرهاي بسيار وعبور از فراز وفرود امواج اين درياي طوفان خيز
برآنم ، كه در كنار تو لنگرافكنم
بادبان برچينم
پارو وا نهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگرگاهت درآيم و در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را بازيابم . ( شعر : مارگوت بيكل ) ( ترجمه : احمد شاملو )
تقـــــــــــــــــــدیم به همــــــــــــــــــهء عاشقان عشق

سه ره پيداست :
نوشته بر يكي سنگ اندر حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين راه :
عيش و نوش و راحت شادي به ننگ آغشته امّا رو به شهر و باغ و آبادي
دو ره ديگر :
نيمش ننگ و نيمش نام اگر دم دركشي غوغا ، اگر سر دركشي آرام
سه ره ديگر :
راه بي برگشت و بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برگيريم ، قدم در راه
بي برگشت بگذاريم
( اخوان ثالث )


يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
*****
*****
*****
*****
*****
*****
*****
با نمي خوام ، با نمي شه ، با نشد ، با نداره